خاطرات نی نی رامونا
سلام ٬می خوام یه خبر خوب بدم و زود زود برم فقط اومدم اینو بگم و برم. حتما فردا یا پس فردا می یام و همه وقایع این روز زیبا رو براتون تعریف می کنم خوب ما بریم بابا جون سوت پایان رو زد.
رامونا با این سن کمش درسای بزرگ و مهمی به من داده
دوتا درس مهم که خیلی از ادما برای رسیدن به این درسا گاهی اوقات عمر و جوانی و مال و خانواده و خیلی چیزای دیگرو می دن تا بهش برسن معلم کوچولو ی من بهم یاد داه برای رسیدن به هدفم همه جور تلاشی بکنم خودمو به اب و اتیش بزنم تا به اون چیزی که می خوام برسم رامونا خانم وقتی چیزی رو می خواد همه تلاششو می کنه تا به اون چیزی که نظر شو جلب کرده برسه و بهش دست بزنه یا بخوردش و اگه نشود لااقل به لثه هاش بسابه من یه خاله مهربون دارم که از قضا خیلی خیلی ام دوسش دارم.
اسم خاله خوشگل من جادوگر ه!
نه نه نترسید خلاصه این که این خاله مهربون ما چند روز پیش اومده بودو به من سر زد و این نصایح ارزشمندو واسم نوشته بود اینم حرفای خاله جادوگر ما: .سلام خوشمله خودم....چی طوری ؟؟ چرا جو سازی میکنی رها؟؟؟نگو اینارو به مامانت....پس فردا رام نمیده بیام دم در بلاگت باهم بازی کنیم.... نیستم کارای بد بد یادت بدم.......گولت بزنم تند تند تو پوشک و مای بیبیت ...پی پی کنی......جیشو کنی.... نیستم یادت بدم هر وعده که مامانی میبرت بهداشت امپولتو بزنه کلی غربت بازی در بیار اونجا.. پایان حالا به نظر شما من کدوم لپ این خاله مهربونمو زودتر از اون یکی ماچ کنم؟ من دختر بدی شدم
!
میدونید چرا؟ چون یاد جوونیام افتادمو کارای اون موقع رو تکرار كردم اصلا بزار از اول بگم ! البته من از بچه های خوب بهترم ولی من شب ها ساعت۸ . نیم ساعتی میشه که خوابیدم حالا چرا من ديشب بد شدم! چون دندون ندارم مسواكم نزدم خلاصه مامان ساعت حدود ۱۲ بود كه با خستگي زياد اومد كه بخوابه آخه من كه ميخوابم مامان فرصت ميكنه كه يه كم به خودشو چشماش كه روي هم افتاد من شروع كردم به گريه كردن مامان فكر كرد ولي من شير نخوردم فقط گريه ميكردم. هر چي فكر كرد دليلي پيدا نكرد. دلم واسش ميسوخت بيچاره به زور چشماشو باز نگه داشته بود خلاصه اين روند گريه كردن ما ادامه داشت مامان منو برد كنار خودش يه كم اروم شدم و خوابم برد ولي نيم ساعت نشد كه دو باره شروع كردم خلاصه ادامه دادم تا حدود ساعت ۷ صبح. صبح انگار معجزه شد من شروع كردم به بازي اين بود كه گفتم ياد جوونيام افتادم وقتي تازه به دنيا اومده بودم ا از اين اداها زياد داشتم .ولي حالا خيلي عجيب بود اين شد كه من و مامانم تا صبح احيا داشتيم وبيدار بوديم به نظر شما سلام من دوباره اومدم ببخشید که دیر شد
رفته بودم سفر برای اولین بار رفته بودم به شمال البته یه کمی اولین بارم نبود وقتی که مامانم پنج ماهه منو باردار بود رفته بودم یادش بخیر مسافرتو زهر مارش کردم داشتم می گفتم رفتمو از نزدیک دریا و جنگل و دیدم اولین بار که دریا رو دیدم پلک نزدم خیلی بزرگ بود تعجب کرده بودم فقط نگاه به دریا میکردم ولی خب دفعه های بعدی که رفتم دیگه عادی شده بود کنار ساحل نشستم مامانم یه مایو خوشگل واسم خرید که قرمزه با خرگوش های سفید کوچولو منم نشستم کنار ساحل ولی چون جنبه نداشتمو مشت مشت شن رونه دهنم میکردم دیگه نتونستم زیاد کنار دریا بشینم و مامانم یه زره دورتر نشوندم ولی خوب اونجام بدک نبود.خلاصه خیلی خوش گذشت راستی شما تا حالا این حالی شدید من شدم خیلی سخته .یه بار مامانم منو اونجا گذاشت و ولی خودش کنارم وایساد من دیگه برم بای بای
اینم منم منتظر غذا...من غذا میخوام!!!مامان!!! زود باش!!! اینم حسن ختامش بود سلاممممممممممممممممممممممممم من اومدم اومدم که بگم امروز یه اتفاق افتاد چی؟ خب این که من از تخت افتادم! نه زیاد خودتونو ناراحت نکنید فقط یه کم گریه کردم پستونک دهنم گذاشتو ساکت شدم همش تقصیر مامان بود داشت تلفن حرف میزد طبق معمول با خاله ساناز منم نشسته بودم روی تختو بازی میکردم یه دفعه چشمتون روزه بد نبینه که تعادلمو از دست دادمو افتادم که دستمو از زیرم درارم که دوباره چشمتون روزه بد نبینه دیدم بین زمین و آسمونم بعدشم گوم ... بعدشم گریه شدید آخه دردم اومد ولی زود ساکت شدم ولی حقش بود جا می اومد که دیگه منو تنها نزاره و بره تلفن حرف زدن ولی جاتون خالی رنگش مثل گچ سفید شده بود اینم خاطره امروز تا خاطره بعد بای بای سلام
سلام سلام
من دوباره اومدم با تاخیری حدود ۱۴ ماه می دونم دل همه تون واسم تنگیده خبرای خوبی واسطون دارم اولیش لینکه من اومدم دومیش اینکه حدس مامانو بابام درست بود من یه دخمل ناز نایم اسمم رامونا شد البته ثبت اجازه نداد ولی مامانم اینها رامونا صدام میکنن الان آخرای هفت ماهگیمه حالا دیگه واسه خودم خانومی شدم جدید ترین کاری که یاد گرفتم اینه که بشینم خیلی ام از نشستن راضی ام آخه دیگه راحت میتونم با اسباب بازی هام بازی کنم خیلی وقت بودکه این وبلاگ تعطیل بود دوست مهربون مامان که خیلی دوسش دارم به مامانم این پیشنهادو داد که مامانم یعنی من بیامو اپ کنم دست دوست مهربون مامانم "جادوگر شهر بز" در نکنه که این تنبل خانومو(مامانم)یه سیخونکه درستو حسابی زد
در ضمن همین جوریم پستونک میخورم من باید برم دوباره می یام قول میدم سلام
من بازم اومدم میخواستم یه خبر خوب بدم و برم خاله سانازم امروز اومده خونمون .میخواد چند روز اینجا باشه کمک مامانم کنه این مامان تنبل منم فقط میخواد به کار روزانش که خوردن و خوابیدنه برسه بیچاره خاله نانای (ساناز)خودم الانم داره کارای خونه رو میکنه مامانمم با سرعت نور میوه هارو فلج میکنه حالی میده داشتن همچین خاله نازو تپلی خوب اینم از خبر توپ من من برم به آب میوه خوردنم برسم بااجازه سلام سلام صد تا سلامممممممممممممممم
حالتون چه طوره؟ امروز من هیچ خاطره جالبی ندارم که براتون تعریف کنم. ولی میخوام کلی عکس های خوشگل براتون بزارم
یه بوس به من میدی؟
اینم یه عشق جاویدان!
اینم یه مدل دیگه! (قورباغه ایی)
اینم مدل زرافه ایی!
تا بعد....
سلام خوبید شما؟
اه حوصله ام سر رفته مامانم داره درس می خونه مردم از بس که داره اسم فسیل تکرار میکنه من گیج شدم تازه هر دقیقه ام من یه سیخونک بهش میزنم منم خسته شدم
این منم منتظرم کی نوبتم میشه تا بیام دنیا!!!!!!!!
خوب من برم.ولی قبلش
|
|
Template Design Workshop offers professional web templates, flash templates and other web design products available for immediate download. This template also designed by Template Design Workshop design team. You can download free templates for your site, blog, cms or portal. Feel free to contact us about new templates.
Multimedia Design Group Multimedia Design Group Medium Blog Medium Blog Free Blog Templates Blog Templates Free Blog and Site Templates Flashmate Free Persian Blog Templates. Advanced Persian Blog Templates. tbf_003