سلام ٬می خوام یه خبر خوب بدم و زود زود برم
امروز روز تولد منه!![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
فقط اومدم اینو بگم و برم.
چون مامان جونم اصلا وقت نداره باید زود بره.
حتما فردا یا پس فردا می یام 
و همه وقایع این روز زیبا رو براتون تعریف می کنم
خوب ما بریم بابا جون سوت پایان رو زد. 

دوتا درس مهم که خیلی از ادما برای رسیدن به این درسا گاهی اوقات عمر و جوانی و مال و خانواده و خیلی چیزای دیگرو می دن تا بهش برسن![]()
معلم کوچولو ی من بهم یاد داه برای رسیدن به هدفم همه جور تلاشی بکنم خودمو به اب و اتیش بزنم تا به اون چیزی که می خوام برسم![]()
رامونا خانم وقتی چیزی رو می خواد همه تلاششو می کنه تا به اون چیزی که نظر شو جلب کرده برسه و بهش دست بزنه یا بخوردش و اگه نشود لااقل به لثه هاش بسابه
اما درس دومی که من از رامونا گرفتم اینه که برخلاف رامونا برای رسیدن به هدفم جوانب کارمم بسنجم مسیرمو ببینم وخطراتو در نظر بگیرم و مثل رامونا برای اون چیزی که دلمو برده پا روی همه چیز نزارم
اخه دخمل کوچولوی من اگه سر راهش اتیش باشه یایه گودال عمیق هیچ کدومو نمی بینه
و فقط به اون چیزی که می خواد خیره می شه و سرعت می گیره!!![]()
اسم خاله خوشگل من جادوگر ه!
نه نه نترسید
از اون جادوگر ها نیست که مثلا یه شاهزاده خوشگلو قورباغه بکنه
اون جادوگر خوبیه کارای خوب خوبم میکنه مثلا دخترایی که بختشون بسته است باز میکنه
یا دعای مهر و محبت میده به زنا تا شوهراشون بهشون عشق بورزن
و خلاصه از این جور کارا . جدیدا یه دستور لاغری داده به اسم رژیم لاغری فوری و فوتی که خیلی ام موثره و تازه تر از اون این که قبول شده کارشناسی رشته جادوگر شناسی و خیلی ام خوشحاله
. این خاله جادوگر مهربون ما توی شهر بز کار میکنه نمی دونم کجاست ولی فکر کنم اسم کارگاهش باشه شمام میتونید بهش سر بزنید ادرسش اینه http://www.azi-nazi.blogfa.com/
خلاصه این که این خاله مهربون ما چند روز پیش اومده بودو به من سر زد و این نصایح ارزشمندو واسم نوشته بود
.دوست دارم شمام بخونید و توی یه تصمیم مهم به من کمک کنید
اینم حرفای خاله جادوگر ما:
.سلام خوشمله خودم....چی طوری ؟؟
(منظورش منم هان)
چی سرت شلوغه ؟؟؟ کار داری؟؟ مگه داری چی کار میکنی؟؟
چــــــــــی ؟؟؟!!!! داری مامانتو اذیت میکنی...!!!
اخ اخ چه دخمل بدی ....چــــی ...؟؟
من یادت دادم....!!!!!
اِ...اِ....اِ...داره دروغ میگه...به جون خودم....
بچه به این کوچیکی نباید دروغ بگه.....عـیــــبـــه....زشته....
چـــــی دروغگو خودمم.....کـــــــــــــــی مــــــــن ؟؟؟؟؟!!!!!
من گفتم مامانتو اذیت کن حال میده.....؟؟؟
چرا جو سازی میکنی رها؟؟؟نگو اینارو به مامانت....پس فردا رام نمیده بیام دم در بلاگت باهم بازی کنیم....
فکرشو بکن.....من نباشم چقد بـــــد میشه.....اونوقت دیگه نیستم بیام با هم با مامانت دعوا کنیم....
نیستم بیام اینجا لوست کنم بگم اصلن اصلن دخمل بدی نیستی که نمیذاری مامانت شبا راحت بخوابه..
نیستم کارای بد بد یادت بدم.......گولت بزنم تند تند تو پوشک و مای بیبیت ...پی پی کنی......جیشو کنی....
پره پر توش گلاب به روت اسهالی کنی....مامان غصه بخوره که نی نیش مریض شده....جوش بزنه.....لاغر بشه
نیستم ببینم کی دندونای کوچولوی خوشگلت بیادبیرون از اون زیر زیرا.....تب کنی دو سه روز....
نیستم اش دندونیتو بخورم......بعد به قد و بالات نیگا کنم بگم چقده ناز شدی عسلکم......
نیستم اینجا بگم بزرگ که شدی تخم مرغ سالم نذار تو یخچال تا مامانت باشه هوس دختر نزنه به کله اش.....
نیستم ببینم مامانت اخی های تو دماغتو به زور در میاره...تو جیق بنفش میکشی.....
نیستم یادت بدم رژ صورتییه مامانو به جای ماژیک بکشی رو دیوار تا استعدادات شکوفا بشه....بعد مامان بدونه با تو....
نیستم یادت بدم هر وعده که مامانی میبرت بهداشت امپولتو بزنه کلی غربت بازی در بیار اونجا..
تا همه جیگرشون واست کباب بشه و مامانی هم از عذاب وجدان خوابش نبره....
نیستم ببینم جای امپولت میسوزه ....بعد تو داغ میشی ...تب میکنی....
نیستم بهت بگم تو رو از مامانت خیلی خیلی بیشتر دوس دارم....بعد مامان نیلیت از حسودی بترکه بگه بووووووم
نیستم ببینم تو بزرگ شدی دندون داری ولی مامان بهت شکلات نمیده بخوری چون دندونات خراب میشه
نیستم ببینم تبلد میشی ....خاله ساناز برات جایزه میاره...یه عالمه گنده گنده ها.....
نیستم ببینم خوش به حالت شده یه عالمه عروسک داری ....بعد باهاشون بازی میکنی....منم بازی نمیدی
منم قهر کنم برم مامانمو برات بیارم....بعد اقای پدر با کمربند بزنت ...که بنفش بشی ...بعد صدات کنن بنفشه...!!!!
حالا دیدی اگه من اینجا نباشم چه اتفاقات ناگواری میفته......پس دخمل خوبی باش به مامانتم هیچی نگو...خب؟؟؟!!!
پایان
حالا به نظر شما من کدوم لپ این خاله مهربونمو زودتر از اون یکی ماچ کنم؟
!
میدونید چرا؟
چون یاد جوونیام افتادمو کارای اون موقع رو تکرار كردم
اصلا بزار از اول بگم !
من عادت دارم مثل بچه های خوب شب ها زود می خوابم
البته من از بچه های خوب بهترم
چون که بچه های خوب ساعت ۹ میخوابن
ولی من شب ها ساعت۸ . نیم ساعتی میشه که خوابیدم
حالا چرا من ديشب بد شدم!
قضيه اينه كه من ديشب سر ساعت خوابيدم
چون دندون ندارم مسواكم نزدم
خيلي حال ميده![]()
خلاصه مامان ساعت حدود ۱۲ بود كه با خستگي زياد اومد كه بخوابه
آخه من كه ميخوابم مامان فرصت ميكنه كه يه كم به خودشو
كاراي خونه برسه
چشماش كه روي هم افتاد
چشماي شما روز بد نبينه
من شروع كردم به گريه كردن
مامان فكر كرد
من گشنه ام واسه همين توي تاريكي رفتو شير منو حاضر كرد
ولي من شير نخوردم
فقط گريه ميكردم.
گلاب به روتون پوشكمو ديد ولي اونجام خبري نبود
هر چي فكر كرد دليلي پيدا نكرد.
دلم واسش ميسوخت بيچاره به زور چشماشو باز نگه داشته بود
خلاصه اين روند گريه كردن ما ادامه داشت
تا ساعت ۵/۳ شب
مامان منو برد كنار خودش يه كم اروم شدم و خوابم برد![]()
ولي نيم ساعت نشد كه دو باره شروع كردم![]()
خلاصه ادامه دادم تا حدود ساعت ۷ صبح.
صبح انگار معجزه شد من شروع كردم به بازي
و خنديدن![]()
اين بود كه گفتم ياد جوونيام افتادم وقتي تازه به دنيا اومده بودم ا![]()
از اين اداها زياد داشتم .ولي حالا خيلي عجيب بود![]()
اين شد كه من و مامانم تا صبح احيا داشتيم وبيدار بوديم
به نظر شما
من دخمل بدي ام؟
رفته بودم سفر برای اولین بار رفته بودم به شمال ![]()
البته یه کمی اولین بارم نبود وقتی که مامانم پنج ماهه منو باردار بود رفته بودم
یادش بخیر مسافرتو زهر مارش کردم
خیلی خوش گذشت![]()
داشتم می گفتم رفتمو از نزدیک دریا و جنگل و دیدم ![]()
اولین بار که دریا رو دیدم پلک نزدم خیلی بزرگ بود تعجب کرده بودم
فقط نگاه به دریا میکردم ولی خب دفعه های بعدی که رفتم دیگه عادی شده بود![]()
کنار ساحل نشستم مامانم یه مایو خوشگل واسم خرید
که قرمزه با خرگوش های سفید کوچولو![]()
منم نشستم کنار ساحل
ولی چون جنبه نداشتمو مشت مشت شن رونه دهنم میکردم
دیگه نتونستم زیاد کنار دریا بشینم و مامانم یه زره دورتر نشوندم![]()
ولی خوب اونجام بدک نبود.خلاصه خیلی خوش گذشت![]()
راستی شما تا حالا این حالی شدید 
من شدم خیلی سخته .یه بار مامانم منو اونجا گذاشت و
ولی خودش کنارم وایساد![]()
من دیگه برم بای بای

اینم منم منتظر غذا...من غذا میخوام!!!مامان!!! زود باش!!!
اینم حسن ختامش بود
سلاممممممممممممممممممممممممم![]()
من اومدم اومدم که بگم امروز یه اتفاق افتاد![]()
چی؟ خب این که من از تخت افتادم!![]()
نه زیاد خودتونو ناراحت نکنید فقط یه کم گریه کردم
بعدشم مامانم
پستونک دهنم گذاشتو ساکت شدم
همش تقصیر مامان بود داشت تلفن حرف میزد
طبق معمول با خاله ساناز
منم نشسته بودم روی تختو بازی میکردم یه دفعه چشمتون روزه بد نبینه ![]()
که تعادلمو از دست دادمو افتادم
روی تخت بعدش اومدم برگردم
که دستمو از زیرم درارم که دوباره چشمتون روزه بد نبینه
دیدم بین زمین و آسمونم بعدشم گوم ...![]()
بعدشم گریه شدید آخه دردم اومد ولی زود ساکت شدم ![]()
ولی حقش بود
یه ساعت گریه میکردم تا حال مامان جونم
جا می اومد که دیگه منو تنها نزاره و بره تلفن حرف زدن
ولی جاتون خالی رنگش مثل گچ سفید شده بود
اینم خاطره امروز
تا خاطره بعد بای بای
سلام
سلام
من دوباره اومدم با تاخیری حدود ۱۴ ماه
می دونم دل همه تون واسم تنگیده 
خبرای خوبی واسطون دارم
اولیش لینکه من اومدم
کجا؟
خوب معلومه"به دنیا"
دومیش اینکه حدس مامانو بابام درست بود 
من یه دخمل ناز نایم
اسمم رامونا شد البته ثبت اجازه نداد
اسمم توی شناسنامه رامونا باشه به همین خاطر اسمم رهاشد
ولی مامانم اینها رامونا صدام میکنن
الان آخرای هفت ماهگیمه
حالا دیگه واسه خودم خانومی شدم
جدید ترین کاری که یاد گرفتم اینه که بشینم خیلی ام از نشستن راضی ام آخه دیگه راحت میتونم با اسباب بازی هام بازی کنم
خیلی وقت بودکه این وبلاگ تعطیل بود
دوست مهربون مامان که خیلی دوسش دارم به مامانم این پیشنهادو داد که مامانم یعنی من بیامو اپ کنم
دست دوست مهربون مامانم "جادوگر شهر بز" در نکنه که این تنبل خانومو(مامانم)یه سیخونکه درستو حسابی زد

در ضمن همین جوریم پستونک میخورم 
من باید برم دوباره می یام قول میدم
من بازم اومدم
میخواستم یه خبر خوب بدم و برم
خاله سانازم امروز اومده خونمون .میخواد چند روز اینجا باشه کمک مامانم کنه
این مامان تنبل منم فقط میخواد به کار روزانش که خوردن و خوابیدنه برسه
بیچاره خاله نانای (ساناز)خودم
الانم داره کارای خونه رو میکنه
مامانمم با سرعت نور میوه هارو فلج میکنه

حالی میده داشتن همچین خاله نازو تپلی
خوب اینم از خبر توپ من
من برم به آب میوه خوردنم برسم 
بااجازه 
حالتون چه طوره؟
امروز من هیچ خاطره جالبی ندارم که براتون
تعریف کنم.
ولی میخوام کلی عکس های خوشگل براتون بزارم
یه بوس به من میدی؟

اینم یه عشق جاویدان!
اینم یه مدل دیگه! (قورباغه ایی)
اینم مدل زرافه ایی!

تا بعد....

اه حوصله ام سر رفته![]()
مامانم داره درس می خونه
.فردا امتحان داره .اونم دوتا.ااه
مردم از بس که داره اسم فسیل تکرار
میکنه من گیج شدم
بیچاره خودش.دلم واسش میسوزه.
تازه هر دقیقه ام من یه سیخونک بهش
میزنم
باید بره دستشویی و گلاب به روتون بشه
منم خسته شدم
گفتم بیام یه کم با شما حرف بزنم
این منم منتظرم کی نوبتم میشه تا بیام دنیا!!!!!!!!

خوب من برم.ولی قبلش

